تبليغاتX
دلنوشته ها
 گویای همه چیز است و خود ناچیز!

روزها با آرامش می گذره . تا آرامشو چی بدونی !

اگه دلشوره ها بذاره این آرامش می مونه. 

این که یادت مونده خیلی خوبه. اون قدر خوب و هیجان انگیز که می ارزه به .. !

دل هوس نوشتن داره فراوووون ..

چندین و چند سال پیش این موقع ها ....  تولّدمِه !



و گهگاهی دو خط شعری 

  ......  ....

که بس دور است بین ما

که آن سو .....نازنینی ...

صدها آرزو بر دل ...


پرت و پلایی شد این پُست!! دچار خودسانسوری شدم!



|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 هیچی به هیچی
 

این روزا دلم بدجوری هوای یار و دیار و داره ..

از یارش فاکتور گرفتیم ، اوضاع دیار هم که چنگی به دل نمیزنه

پس هیچی به هیچی..

باز هم مائیم و حوضمون

قدیما دلتنگی که می اومد سراغمون، سریع دست به کار می شدیم و درست درمونش می کردیم

ولی حالا..

نه قُلُپ قُلُپش جواب می ده ، نه به قولِ بانو ، یار کمر باریک...

نه .. جواب نمی ده ..

به قول رفیق پُشت کامیونی مون:

گَشتم .. نبود.. نَگرد ..  نیست

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 

اصولا تاریکخونۀ ذهن من پر از خاطره های ریز و درشتیه که هیچ اصراری هم به بودنشون نیست.

 بعضیهاشون به مرور زمان میرَن ، اما بعضی هاشون ....

بپّا ... نَمِش نگیره بهت ...

چون مَیَعانِ اونایی که موندن بفهمی ، نفهمی اسیدیه .

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 دلم نمی خواد
تو بگو من تنهام 

من میگم آره

تو بگو من خونه نشینم

من میگم آره 

تو بگو هیچ کسی رو تو این دنیا ندارم

من میگم آره

بگو زندگی برام پوچ و بی معنیه

بگو ... بگو .. 


من می گم بیا کج بشین و محض رضای خدا

اینقدر آسمون و ریسمونو به هم نباف

می گم آخه اینقدرش هم بی معنیه

نخواه که باور بشه

تو بگو آره ... 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 
هنوز صداشو می شنید: تو هیچ غلطی ی ی نکردی .... همیشه حرف مفت زدی ... نتونستی هیچ گ...ی بخوری 

به روی خودش نیاورد ... کفشهای خاکستریشو پا کرد و در رو پشت سرش آرووووم بست.

هی به مغزش فشار آورد .. یه چیزی مثه یه بن بست تو پس کوچه های ذهنش تلو تلو می خوره ..

روزگار نامراد ... مَردُمه ناسازگار ...

دنیا وارونه می چرخید. جای آدم بدهکار و طلبکار عوض شده.

 اینا همه حرفایی بود که یه عمری دلش می خواست تو صورتش داد بزنه و بگه .

حالا دیگه همۀ اون رودربایستی رو بالا آورده بود.

 باید تُفِش کنه ..


|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 
از قضا خلوت من عطر نفسهــای تورو لازم داشت

سردی دستهای تو نوازش دست منو لازم داشت 


مونـــــدن و نرفتـــــن و دل رو بــــه دریــــاهـــا زدن 

جرات تو ،نرمی ِ من ، عشق باصفامونو لازم داشت





|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 پرندۀ مهاجر
یادته ...

خواستی نباشی 

بری ..

که دیگه چیزی اذیتت نکنه

نخواستی بمونی که سرانجام مکافات رو بعد از همۀ مصیبتها بچشی

حالا برگشتی ...

از خوشی ، زمانه به کامه ، مگه نه؟

حالا داری پر می گیری

تو اووووجی ...

نه یه کمی پائین تر..

ولی نگات هنوز به بالاهاس

دوست داشتی بالای بالا باشی 

ولی نمی تونی

نه اینکه نخوای ... نمی تونی ..

اون وقتها پر و بالت قوی بود ولی شهامتت نه..

حالا که خون شهامتت به جوش اومده ، جونی تو بال و پرت نیست 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 واسه چی؟
منم بزرگ می شم ..

یه کم دیرتر از بقیه ..

ولی بزرگ می شم

****************

وقتی سایه نداری امید به آفتاب واسه چی؟

وقتی گلدون نداری امید به بذرک واسه چی؟

هواتو بردار  ، برو ، یه جای دیگه خونه کن

اعتنا به یک دل هوی و هوسباز واسه چی؟

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 
از قضا این چند وقته مدام تو ورقهای بازیمون آس خشت می آد.

با دل و جون بین انگشتهام نگهش می دارم. 

آخه حالا دیگه من می دونم اونی رو که تو نمی دونی...

 می دونی این یعنی چی؟

بشین تا واسَت بگم...

ته ٍ انزجار !! حالیته ؟؟؟!!

|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 دریاب منو، منتظرم
مدتهاست که چترم را بسته ام ، بلکه قطره های بارانت به اندازۀ دریایی بزرگ خیسم کند. 

دیگه ابرَکٍ پر از بهانه ات دربدر گوشۀ دنجی برای خالی کردن دق دلیهاش نیست.

 من رو دریاب. 

اینجا سر به آسمانت ، منتظرم.

 دریاب منو.

وقتی اومدی دیگه نرو . هیچکس جز من انتظارتو نمی کشه . دریاب منو.


|+| نوشته شده توسط نیلوفر کوشکی در شنبه هفتم شهریور 1388  |
 
 
بالا