عطش ناز از تو و فریاد نیاز از من ...

نه  به این دل ،جانی به  التماس...  نه آن روحِ سرکش، سیری پذیر!

پا عقب می گذارم ..تماشا می کنم.. و گاهی لبخندی..

همه ی فرداها برای تو ...

|+| نوشته شده توسط نیکو در جمعه بیستم آبان 1390
 حس کن..
 

 تعبیر ِنحسِ

 کدام ششمین حس ...

اینگونه آوار شد روی سر ِ بلبل های خُرما ...؟

|+| نوشته شده توسط نیکو در سه شنبه دهم آبان 1390  |
 
 

 

چشمهایی که روی تو بسته می شوند

بهتر می بینند!

برقص و برقصان عروسکم...

|+| نوشته شده توسط نیکو در چهارشنبه دوم شهریور 1390  |
 
 

 

نبودنت ،ندیدنت ،تکرار مکرری ست

برای گندم های لگد مال شده ...فریاد آسیابان!

 برای سیب خوردن ...رانده شدن !

برای  زرآتش های سرخ!

برای .... جهنم.

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه دوم مرداد 1390  |
 آشفته حالی
 

 مدام و مداوم 

در گریزم!

...

از دلخوشی های زودگذرت

...

 از سایه های رنج آورت

...

مرا چه به تابش آفتابت !!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در سه شنبه هفدهم خرداد 1390  |
 
 

دلم نگاهت را

 دلم هوایت را

  صدایت را

گرمی انگشتانت را

 مدام تجزیه می کند!

قول بده ...

با توان کوچکتری

دلم را به ضریب بی نهایت چشمهایت برسانی...

قول بده...

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در دوشنبه نهم خرداد 1390  |
 
 

اولین کوچه ی چندمین چهار راه، ساعت هفت...

مثل همیشه قبلش به خودت رسیدی.توی تاریکی عصرهای پائیزی هم میشه نرمی اون پوست صاف رو مزه کرد!

گرمای انگشتان... شکلات های خاطره... عطر تن ... نگاه ... نگاه ... نگاه...

با شیطنت نگاهت می کنه و میگه باید یه صحبت جدی باهات بکنم! آب دهانت تو گلوت می شکنه و میگی : چیزی شده ؟!

- گوشتو بیار جلو!

-چشم..

آروم توی گوش ات زمزمه می کنه : تو درخت باغچه ی دل منی، نکنه سایه ات بیفته رو دیوار همسایه !

لبخندت رو می پاشی توی چشماش و میگی: نه دیوونه ، تو جیبته! ترسوندی منو ، فکر کردم چیزی شده !

 

 

نیکو نوشت : یه وقتهایی آدم دلش خیلی تنگ می شه .دلتنگ مهربونی کردن !

از اون مهربونی هایی که جنسش مرغوبه.از اونایی که نمیشه خرج هر کسی بشه !

آدم یه وقتایی خیلی دلش تنگ میشه . دلتنگ تو !

 

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390  |
 شب ِ بی خواب
 

 

واهمه پرپر می زند در این نفس های خواب آلوده

و اضطراب می چرخد در مویرگ ثانیه ها...

نفرین بر تمام سایه های سنگین

وقتی نیمه شب با التماس 

با چشمانی بر خون نشسته

فریاد می زند

که "دیوانه وار دوستت دارد"

 

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در جمعه بیست و ششم فروردین 1390  |
 

 

 

آبستن ام !

از هم آغوشی های

 خیالی ات!

کنارم نیستی

خاطرات را مدام بالا می آورم!

 

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 برای آغاز تو!
 

 

در عمیق ترین گوشه ی رویا زانو می زنم

چشمهامو می بندم

نرم نجوا می کنم

به شوق دمیدنش...

دستهاتو می بوسم

اشرف تمام مهربانی ها! بانو!

ستایش ات می کنم

از اینجا تا حریم نورانی ات

برای آنچه هدیه ام دادی!

 

 

|+| نوشته شده توسط نیکو در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389  |
 
 
بالا